اشعار ناهیده سلطانی

 
اشعار ناهیده سلطانی
 
 
در طبیعت قدم بر می دارم .
 
وجدان بیدار …
به نرمی آهنگ می نوازی
ما را در بیداری خود محافظی
مثل پرنده ای در پر و بالت می پیچی
ما به دنیای شگفتی ها سفر می کنیم !
 
لغزش هایمان را ماهرانه ناقوس می زنی
پاهایمان می ایستد ، قلبمان می تپد
لب هایت را آهسته در گوشمان نزدیک می کنی
با صدای جادویت ایست می گویی
 
افسونگر دنیای درونم
با بیداری تو چه آرامم !
تو مرا بر بالهایت سوار کن ، دستم را بگیر
روح ام را بهبود بخش ، مرا به اوج ها ببر
 
مثل عقاب تیز بال مرا حمل می کنی
به سرزمین انسانیت
جایی که ایثار بیدار می شود ، آرامش حاکم است
و وفاداری مانند چشمهٔ ها جاری است !
 
تو خدای کوچک منی ، همه آرامش روح انگیز
در پناه تو گناه هایم از بین می رود
یک اکسیر خالص ، یک رویای آرام بخش
ناقوس کلبه درون من ، چراغ پرفروغ من
 
ناهیده سلطانی
تبریز . ایران
 
 
حیرانم !
 
سرم را در رشته های تاریخ نیاکان می پیچم
آنها در صحنه تاریخ زنده هستند .
با فرهنگ عامیانه خود
من در دنیای آنها متولد شده ام
با آنها ابزار ساده ای برای شکار می سازم .
با کلمات مبهمی صحبت می کنم
اعداد را روی دیوارهای غار با خط های راست نشان می دهم
در تاریکی شب در غار ظلمات ، سنگ ها را به هم می سایم
پیه حیوانات را می سوزانم برای روشنایی خانه ام
گوشت را نپخته به دندان می کشم .
پوست حیوانات تن پوش من است
تیغ های ساده محافظ من
من از غیب آواز می خوانم ! تن صدای من
شبیه نعره شیر است
در رویاهایم تخم گندم می کارم
با دو سنگ دانه ها را آرد می کنم
فرهنگ ساده ای دارم . فرهنگ عامیانه
دو سنگ را روزی آسیاب می سازم
و فرهنگ ساده من غنی شده است .
نان می پزم و گوشت را کباب
در دامنه کوهها با سنگ ها خانه می سازم .
در کنار رودها مزرعه و حیوان های اهلی
من متمدن شده ام .
برای سرزمین های دیگر سفر می کنم
با حیوانات پرورشی ام
کالا رد و بدل می کنم . معامله ام کالا به کالا است .
توافقی
فکر می کنم .. . پول را اختراع می کنم
و جنگ را …
چون مال اندوخته ام به سرزمینم هجوم می آورند
برای غارت ، یغما ، چپاول
می ایستم . استوار چون کوه
پروانه های سرزمینم بوی خون می شنوند
گل های دیار سرخ می شوند
کبوترهای سفید سرزمینم اوج می گیرند در آسمان
و …
سرزمینم وسعت می گیرد با امپراتورها
کشوری متمدن . مغزهایی متفکر
غرب تازه به دوران رسیده نگران است
سر زمین مرا کوچکتر و کوچکتر می کنند
سرزمین من می شود گربه
و ..،
چاه نفت ، معدن ، طلا ، مس
چشم های اژدهای غول پیکر اینجاست
برای غارت
اما اینبار جنگ گرم نیست .
فرار مغزهاست ، تخریب مغزها
با …
اقتصاد رکود می کند ، نسترن ها می خشکند
ابرها بی باران
یاسمن ها در خمر
چشمه ها بی آب
مرگ ابرهاست ، دیگر حامل باران نیستند
و من اینک اینجا هستم . در زمان خودم
سروها برگ می ریزند . دیگر سبز نیستند
پژمرده و بی روح
بازی سیاست
ویروس مرگ در کل دنیا
انسانها در ماتم ، وحشت زده ، ترس از مرگ
امیدی به فردا نیست
انسانها عروسک کوکی
سایه دیو سیاه قصه های قدیمی
دختران آویزان از مو در بند مرگ
جوانان در اندیشه
خون ها آلوده به میکرب سیاستمداران
یارای دفاع نیست
در دریای اندیشه شنا می کنم
در افق بی فروغ خورشید پلی می سازم از اندیشه تا لبخند
و لبخندی تلخ در گوشه لب من
 
ناهیده سلطانی
تبریز . ایران
 
 
لبخند
 
زندگی سفری طولانی است
هر روز آن را در آغوش می گیرم
زندگی برای من پیچیده نیست
چون محدویت را رها می کنم
شادی را در آغوش می گیرم
می گذرم از تمام نشدن ها ….
 
من فهمیده ام شادی مقصدی ندارد
شادی در مسیری است که می پیمایم
من در مسیر زندگی می خندم به آنچه خدا بر ما بخشیده
به سلامتی، عقل ، زیبایی ، نعمت فراوان
زیباییهای بی نظیر ، هوا ، آسمان آبی ، آدم های خوب
زیباتر از همه نگاه و دست مهربان خدا
 
من همیشه شادم ….
چون با افکار انسانها زندگی نمی کنم
با شیوه ی دیگران هماهنگ نمی شوم
خودم برای خودم زندگی می کنم
چون فهمیدم شادی در درون من هست
نه در تعارفات دیگران
 
لبخند و شادی مسری است مانند کرونا
تو لبخند بزن دیگران هم خواهند خندید
یک لبخند می تواند در دنیا پخش شود و همه را بخنداند
من متنفر نیستم ، نگران نیستم ، زندگی ساده دارم
اما همیشه خدا را تنگ در آغوش دارم ….
شادی فقط در چیزهای ساده است
 
مثلا در شکفتن یک گل
لبخند یک کودک
در آسمان آبی
در پاهایی که با آن راه می روم
در قلمی که می نویسم
حتی در کلمه سلام
 
زندگی من رنگی می شود
زمانی که شادی را در قلب دیگران نقاشی می کنم
لبخندی را در لب کسی شکوفا می کنم
می خندم چون شاد هستم .
شاد هستم چون می خندم
با خنده پنجره دلم را رو به خوشبختی می گشایم
 
در زندگی ، غم هست ، گرفتاری ، بیماری
مرگ عزیزان ….
اما همه هدیه است از طرف خدا
من را می آزماید
روزی غم هم پایان می پذیرد
حتی من نیز پایان خواهم یافت
اما خنده های من همیشه در کائنات جاری خواهد بود
 
من می خندم تا تو بخندی
حالا توهم بخند ….
 
ناهیده سلطانی

One thought on “اشعار ناهیده سلطانی

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s